داستان کوتاه غمانه نویسنده آرتمن

داستان کوتاه غمانه نویسنده آرتمن از آی ریتم
تیتر: داستان کوتاه غمانه نویسنده آرتمن
برای خواندن خبر به ادامه مطلب مراجعه نمایید
به گزارش بخش خبر سایت آی ریتم، امروز با یک داستان کوتاه بسیار غمانه و زیبا از آرتمن در خدمت شما هستیم.
فصل، فصل پاییز بود ..
همان طور که بادها برگ های خسته ی زمین خورده ی درختان را به فرمان خود گرفته بودند، هنگامه قدم های آخرش را میزد که به انتهای کوچه باغ طولانی اقاقیا برسد. کوچه پر بود از درختان زبان گنجشک کهنسال ، کم کم خورشید خانم غروب میکرد و کلاغ ها را به خواب اجبار بر سر درختان وادار کرده بود، کلاغ هایی که دیگر از خبرهای بی عمل خسته و بالهای خود را جمع کرده بودند.
هنگامه تقریبا به وسط کوچه باغ رسید و روی دیوارهای کاهگلی اطراف کوچه هی مینشست هی بلند میشد که شلوارش خاکی شده بود. قصد داشت که کمی دیرتر به انتهای کوچه برسد، با اینکه یواش یواش راه میرفت. اما صدای تپش قلب هنگامه زیاد بود که با صدای خشخش برگهایی که زیر پاهایش له میشدند صدای موزیک بیکلام غمگینی را شکل میدادند.
داستان کوتاه غمانه نویسنده آرتمن
هنگامه با چهره مضطرب آرام آرام به آخرین خانه ای که در سمت چپ کوچه بن بست قرار داشت، رسید. ناخودآگاه نگاهش به محیط عاشقانه تر میشد، انگار بوی عشق از در و پنجره ی خانه برایش بیرون میزد. مشامش را سرشار از عشق می کرد. نزدیک شد به درب چوبی شکسته ای که بالای طاق آن پر بود از گلهای نیلوفر آبی خشک و آویزانی که در سمت راست درب از جنس چدن بود را در دست گرفت و محکم به صفحه ای که زیر آن میخ کوب بود میزد. هی به دور خودش میچرخید که ناگهان بعد چند لحظه پسر میان سالی درب را باز کرد. هنگامه در حالی که صدایش از حنجره اش لرزان می آمد سلام کرد و گفت: ببخشید با آقا فرزین کار دارم. فرزین که او را شناخت گفت: خودمم هنگامه خانم، هنگامه تعجب کرد!
به سر و هیکلش نگاهی کرد و با صدای بلند فریاد زد و اشک در چشمانش جاری شد، و بر روی زمین خاکی نشست و گریه اش گرفته بود. فرزین که بر اثر بیماری موها و ابرو هایش ریخته بود و بسیار لاغر شده بود به طوری که چشمانش از حلقه بیرون زده بود کنار او نشست و به گریه افتاد. هنگامه کاغذ قولنامه ای را که پنج سال پیش با فرزین نوشته بودند را بیرون آورد و با صدای غمگین بم گرفته ی خود خواند که در چنین روز و ساعتی با هم انتهای این کوچه بن بست در خانه ی فرزین قرار ملاقات داشته اند.
هنگامه که شوهرش را از دست داده بود، میخواست با فرزین زندگی کند و فرزین هم آن زمان به عشق هنگامه قول داده بود که با هیچکس ازدواج نکند. ولی دیگر نمیشد این دو به هم برسند چون فرزین یک ماه دیگر زنده بود.
مقاله های بیشتر ⇓
نقش ساز زنده از زبان احسان کریمی
خبر رسانی فوری پیمان بحرانی









